به حکم تمام سلول هایی که با من نفس می کشند به حضیض می روند و به عرش می رسند. به حکم تمام لحظه هایی که می دانی غم نهانی در من ریشه دوانده و آرام آرام خشک می شود. به حکم اعتبار اسم مادر که برایت قسم می خورم نفسی که برمی آید و فرو می رود با صداقت و تعهدی تمام نشدنی است. به حکم قرآن و سوره" نصر" که یاری مان کند در این روزها. به لیاقت شب و به عُرضه صبح . به کوشش قلم زدنم که ظاهر است و درورایش یاد تو. به اعتبار نان اعظم الله تو می دانی و من. تو می دانی و من که زیستم در کنار وحوشی که نقاب آدمیت روی صورتشان است و ذکر اهل بیت روی دهانشان حرمتی برای من و تو و خدایمان ندارد. اسمی از ریا روی لبت نیست و این امیدوارکننده است. این امیدوارکننده است که تو تظاهر به چیزی که نداری نمی کنی. این امیدوارکننده است که تو سرشار ایمانی و من از لحن کلامت از غیرت و تعصب مکررت از راه رفتنت و از امتناعت می فهمم. تقدسی است عمیق در روزهای نجسی که تو می دانی و من که چه عذاب آورست گذراندشان. درحالی که تو تنها امید این روزهای بی امیدی. تو صاحبی داری برای اسمت که انگار کم کم باید دست آویزش شوم و بگویم. خدایا قسم به صاحب نامش که غایب است مرا در روزهایی که میزانسن های چیده شده از آن دیگری است و لذت های گذشته تقسیم شده و تکه تکه گشته . قسم به عطر نان و آبی که ریخت. قسم به صدای شکستن قلب مومنت قسم به آفتابی ترین روزهای فراموشی ، کلامش نوایش، عطرش ،هوایش ،بی تابی های مردانه اش ،تقدسش ،رویای کمی مانده به تحققش ،آرامشش ،صبرش ،ادبش ،احترامش ،نگاهش و ایمانش را از من نگیر که مهتاب این شب هاست. آمین یا رب العالمین.
بی ربط نوشت: مژگان جان عزیز ممنون که اینقدر محبت افشانی می کنی دختر گل.
از بودنت
از جای دست هام روی تنت
از دمپایی هات که زیر تختم پیدا می شود
از صدات که لای نفس هام ناپیدا می شود
از خوابی که تو را به من رسانده
از بوی تنت که لای ملافه هام مانده
از خطوط کف دستم
از سایه ات پشت پنجره
از هیجانم پشت در
... از تپش های نابه هنگام قلب من
از جست و خیزهای دل تو
از حرفهات
می فهمم که دوستت دارم
از راه رفتن با تو کنار رود
از گذشتن از چهارراه
از نگاهت کردن
از باهات حرف زدن
از با هم غذا خوردن
از خواب تو را دیدن
از صدای پاهات
از خنده هات
از تو را بوسیدن
از گوشه های لب هات
می فهمم که دوستم داری ...»
چه بي اندازه مي خوامت، چقدر زود عاشقم كردي
تو از تو خلوت شبهام،يه دنيا بغضو كم كردي
چه بي اندازه درگير نگاه آسمونيتم
چه تو خواب و چه بيداري به دنبال نشونيتم
يه دنيا از تو ممنونم براي اين همه شادي
چه سرشارم از عطر تو ، تو به من زندگي دادي
اين تكه اي از آهنگ جديد بهنام صفوي كه ديروز بعد از بازگشت توي ماشين ميشنيدم اونم درحالي كه دارم همينطوري دچار تحول ميشم. ازت ممنونم به خاطر همه چيزهايي كه داري يادم ميدي. هيچ كسي باورش نميشه به خاطر كسي اينقدر عوض بشم. هدايت شدم...... ازت ممنونم كه هستي و هستي را براي من رنگي مي كني. والسلام
براي تو ميم.....
مرسي از همتون به خاطر همه محبتي كه ديروز برام به خاطر تولدم بلوتوث كرديد. به خاطر همه چی ممنون. از تو هاله به خاطر اون هدیه زیبا. از تو میترا به خاطر اون جمله قشنگ که صبح برام فرستادی و اون شعر قشنگی که برام پشت خط خوندی. از تو سعید که بهم دستور دادی که امسال بهترین سال زندگیم باید باشه و منم عین یه بچه گفتم چشم. از تو زهرا که شب قبلش به یادم بودی. از تو سعید.ع که اینقدر ماهی و با اون خنده های بلندت پشت خط احساس کردم کسی داره روحمو نقاشی می کنه. از تو متین عزیزم که با وجودت آرامشو داری بهم برمی گردونی با اون هدیه ای که یهو برام پیک کردی به دفتر روزنامه. از تو حامدم به خاطر چیزهایی که نمی تونم اینجا بنویسم. از تو پروانه. از تو هدی و ساناز و پویان نازنین. از تو محیا. و از تک تک اعضای خانواده ماهم.
............
و از تو میم.... که انگار دارم باهات پرواز می کنم. ممنونم از این همه عشق.... یه طعمی داره زیر زبونم می دوئه.....به خاطر همه اين محبتهاي اين چندوقته بي دريغ نثارم كردي. اين شعر تقديم به تو . مي دونم دوست داري . عباس معروفيه.
دوستت دارم
تا ابد مال تو
باهاش نان بخر
باهاش دور بزن در ميدان شهر
مثل پلاک بينداز به گردنت
پلاک جنگ؟
جنگ
میدانی چيست؟
هشت سال به گردنت بياويزم
از من خسته میشوی؟
پلاک جنگ نه
برگ زيتون
گوشهی موهات
...
دوستت دارم
تا ابد مال تو
باهاش ستاره رصد کن
باهاش برام نامه بنويس.
اصلاً میآیی خورشید را
پس بفرستم برای خدا
و تو ببينی که حضورت کافیست؟
چقدر باید درگیر معنای تک تک واژه هایم باشم در روزگاری که عزیزم و عشقم معنای خودش را از دست داده داده و بدتر از آن باید در بند حفظ معنای حتی نگاهم باشم. حالت دستم حالت حرکتم و حتی فعل جمله هایم وقتی ممکن است معانی ماورایی (!!!!) از آن استناط کنند.
کم مانده که سر بخورم و خودم هم می دانم دارم کجا سر می خورم . اطمینان و اعتماد عمیقی به خودم این روزها دارم. همان اعتمادی که آن را ۲-۳ سالی می شد نسبت به خودم از دست داده بودم و هرکاری می خواستم بکنم یک تعللی داشتم و نمی دانستم دارم کار درستی می کنم یا نه. اما این روزها دوباره شدم همان "ملکه" قبلی خودرای و مستبد و محکم. ملکه ای که تصمیمات درستی می گیرد و به خودش هم هیچ شکی ندارد. به خاطر همین است که بدم نمی آید سر بخورم توی اینجایی که چندروزه خیلی به انجام دادن یا ندادنش فکر کردم و به نظرم یک چاله منطقی و لذت بخشی خواهد بود که آن را دوست خواهم داشت.
بی ربط نوشت۱:چه نگاهی داشتی خوزه روی زمین کنار توپهایی که انگار مثل گلوله به قلب هواداران اصابت می کرد و تو زانو زده بودی.
بی ربط نوشت۲:این هم عزیز دل درفیلم جدید وحشی متفکر سینما (جناب تارانتینو) نقش اصلی را ایفا می کند.

همون حسیو داشتم که زمان اکرانش داشتم توی یه جمع ۱۳ نفره به تماشاش نشستم. یه چایی نسترن ترش و یک ظرف که توش تارت توت فرنگی بود کنارم جا خودش کرده بود و منم چهارزانو خیره شدم به ضفحه. فیلم که شروع شد انگار دلهره روابط آدم ها به من هم می رسد. انگار حتی بیشتر از زمان اکرانش داشتم با شخصیت ها می جنگیدم. حالم از معصومیت ساختگی لیلا حاتمی در فیلم به هم می خورد که ادای به زندگی متعهد بودنو درمی آورد ولی حتی درصدی هم به شوهرش تعهد نداشت.( سکانس نگاه های عاشقانه اش به یاری در فیلم گواه این موضوع است) حتی درک نمیکنم شدت حماقت لاله را از انجام این کارها. اما همه اینها یک طرف حذف سکانس پایانی و سرنوشت ساز این فیلم یک طرف دیگر. درحالی که همه اون جمع ۱۳ نفره با ترغیب های من منتظر سکانس پایانی بودند در کمال شگفتی دیدم که آن سکانس حذف شده. سکانسی که جمع بندی حضور محسن ( حامد بهداد) در این فیلمه که مشخص می شه او عوضي تر( واقعا عذرمی خوام لغت بهتری نتوانستم پیدا کنم) از همه مردهای این فیلم است. راجع به فیلم می شود خیلی حرف زد و نوشت. که در ادامه مطلب یادداشتی که در روزهای اکران این فیلم را نوشتم قرار دادم که اگه دوست داشتید بخونید.
ولی این فیلم چندتا دیالوگ محشر داره که از زبان عزیز این جانب روانه می شود. یکی اینکه "تو هم دایورت کن هرجا دلت خواست" و سکانس دورهمی که حامد سوسن خانومو می خونه و بی پدرو که میگه من همین طوری غش می کنم روی بغلی که اون هم از شدت خنده من خندش گرفته بود.
ادامه مطلب...
*به تو افتخار می کنم وقتی اینقدر راحت از عقده های کودکی ات حرف می زنی. وقتی صدایت می لرزد و عین یک مرد پای خودت می ایستی و بغضت را می خوری تا همه آن سرکوب ها را بی کم و کاست بگی. به تو افتخار می کنم که اشتباهات منو به یادم می آوری و می گی :«می خواد بهت بربخوره می خواد برنخوره خوب شد که از وطن بیرون اومدی. اونجا جای تو نبود.» بی آنکه حتی فکر کنی که شاید به من بربخوره. به تو افتخار می کنم که راحت جلوی من آروق میزنی و بدون اینکه بگی ببخشید باقی حرفهایت را دنبال می کنی. حالا می فهمم که چرا با شقاوت هم زیبایی. به تو افتخار می کنم هنوز زلزله ای مثل همان سالها. آنقدر از هامون و لیلا و جدایی و درباره الی... حرف زدیم که هوایی شدم. باز پامو کردم توی یه کفش که بابا درباره الی... برای خورده بورژوازی ها نوشته شده بود و تو گفتی من خطابم با روشنفکراست. هردو یک عقیده داشتیم و لبخند بی لهجه ته نگات که یهو به قهقهه تبدیل شد حالمو سرجاش آورد. من به تو افتخار می کنم. تحلیل درست چیزیه که کیمیا شده.
*روزهای اردیبهشت روزهای بی هوایی است. یه لذت عمیقی دارم توش. مثل اینکه بالاخره ۹۱ داره به روزهای خوبش نزدیک میشه. دلم دم نوش رویا می خواد. توی کافه کافکا. طبقه بالا توی بالکن. بدم نمیاد یه نخ سیگار باهات بکشم میترا. توی اون دخمه ای که اون روز کلی به آرزوهامون و لعنتی های بی آبروی زندگیمون خندیدیم. همون جایی که یه آن دوتامون بغض کردیم و بعد شروع کردیم به شعر خوندن. من برات بهمنی می خوندم و تو نوشته های خودتو و اون وسطا از شاملو می گفتی. میبینی هوا چه جوره. آدمو مسخ می کنه.
*امروز به نوشته دیروزم واکنش نشون داد. عجیب که گفت تو اینقدر خوبی که آدم دلش می خواد پاچتو بگیره.
۱: امروز شنبه. یک ساعت توی همین اتاق با حامد عزیز. از ساعت ۱۲ تا ۱ . زنده شدم. روحم تازه شد. واااااااااااای دیوونتم حامد. امروز یه تماشا بود و یه بهداد و یه دنیا حرفی که انگار ۹ ماهه نزده بودم و آن قراری که انگار قرار است رویایی شود. تا پنج شنبه که میمیرم از صبر.
۲:عالی بود این جمله :
پرس شدن میون فروردینی های از خودراضی و پرگو و خردادی های دوشخصیتی و نامطمئن شجاعتی می خواد که از پس متولدین هر ماهی بر نمی آد. تنها یک اردیبهشتیه که می تونه میون این دوماه در عین اینکه جذاب ترینه مهربون ترین و بهترین هم باشه.
پس به ماه من ِ اردیبهشت الحرام خوش آمدید. کفش هاتونو تحویل کفشداری بدید و با طهارت کامل وارد ماه من شوید.هرچند که اردیبهشت ۹۱ و این روزهایش « اردی جهنم» است اما امیدوارم تا روز میلادم یعنی ۱۱ این ماه دوباره «بهشتی» شوم.... آمین.
بی ربط نوشت : خوشحالم که لئوی عزیزم می خواد برای بار پنجم با مارتین اسکورسیزی غول کارگردانی جهان همکاری کند. اونم توی فیلمی که فیلمنامه اش بر اساس زندگی بلفورت است که در جنبش وال استریت حضور داشت و شخصیتی پر از تلاطم است. فقط دی کاپریوی نازنین است که می تواند از پس این نقش ها بربیاید.

سيمين: من اين شجريانو ميبرم.
نادر( با بيتفاوتي نمايشي) : بردار هر چي ميخواي!
سيمين: نه فقط همين يكي....
چه دردي توي اين سكانسه. چقدر از نادر متنفرم. چقدر مشمئزكننده است اين مرد.....
پ – ن : خراب كردن دل ميخواد .... شكستن دل ميخواد ..... لگد زدن دل مي خواد .... گند زدن دل مي خواد .... اما رفتن « دل » نميخواد جيگر مي خواد. به سلامتي زني كه يه مرده براي خودش!
